تبليغاتX
به که باید دل بست

به که باید دل بست

به که باید دل بست؟ به که شاید دل بست؟ سینه ها جای محبت ، همه از کینه پر است...

قطاری به مقصد خدا

قلب دختر از عشق بود، پاهايش از استواري و دستهايش از دعا.

اما شيطان از عشق و استواري و دعا متنفر بود.پس كيسه شرارتش را گشود

و محكمترين ريسمانش را به در كشيد. ريسمان نااميدي را.

نااميدي را دور زندگي دختر پيچيد، دور قلب و استواري و دعاهايش.

نااميدي پيلهاي شد و دختر، كرم كوچك ناتواني.

خدا فرشتههاي اميد را فرستاد، تا كلاف نااميدي را باز كنند،

اما دختر به فرشتهها كمك نميكرد. دختر پيله گره گرهاش را چسبيده بود

و ميگفت: نه، باز نميشود. هيچ وقت باز نميشود.

شيطان ميخنديد و دور كلاف نااميدي ميچرخيد.

شيطان بود كه ميگفت: نه، باز نميشود، هيچ وقت باز نميشود.

خدا پروانهاي را فرستاد، تا پيامي را به دختر برساند.
پروانه بر شانههاي رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد كه اين پروانه نيز زماني كرم كوچكي بود گرفتار در پيلهاي.

اما اگر كرمي ميتواند از پيلهاش به درآيد، پس انسان نيز ميتواند.

خدا گفت: نخستين گره را تو باز كن تا فرشتهها گرههاي ديگر را.

دختر نخستين گره را باز كرد...

و ديري نگذشت كه ديگر نه گرهاي بود و نه پيله و نه كلافي.

هنگامي كه دختر از پيله نااميدي به درآمد، شيطان مدتها بود كه گريخته بود.


عرفان نظرآهاري

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27 ساعت 21:4 توسط آیسا،عسل،میترا |


تولــــــــــــــــــــــدت مبااااارک

سلام دوستان

فردا تولد "" عسل جـــــــــــــون"" هست

من(آيسا) و ميترا جون  تولدش رو تبريک ميگيم و بهترين ها رو براش

آرزو مي کنيم

شکلک های شباهنگ Shabahang- Happy Birthday: 4


هر روز برایت رویایی باشد در دست
نه دوردست
عشقی باشد در دل
نه در سر
و دلیلی باشد برای زندگی

نه روز مره گی

تولــــــــــــــــــــــــــدت مبااااااااااااااااااااااارک

اينم شيرني تولدش

بفرماييد نوش جان

شکلک های شباهنگ Shabahang- Birthday: 1

  شکلکهای جالب و متنوع آروین  شکلکهای جالب آروین

زندگیت را با لبخند هایت نگاه کن نه با اشکهایت

سالهای عمرت با با دوستانت بشمار نه با  تعداد شمع های روی کیک تولدت . .  شکلکهای جالب و متنوع آروین .


+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21 ساعت 21:29 توسط آیسا،عسل،میترا |


به هوای وصل جانان ...




نه ز جام باده مستم نه خمار می پرستم

به هوای وصل جانان ز می خیال مستم


چو غزال وحشی این دل شده درکمند زلفش

که به جز کمند زلفش همه بند ها گسستم


شده ام اسیر عشقت اگرم به سر دوانی

ز تو دست بر ندارم که به عشق پای بستم


ز غبار این بیابان، که دوانم از قفایش

ز کرم بپرس آخر که کجا ز پا نشستم...



+ نوشته شده در دوشنبه 1391/02/18 ساعت 21:56 توسط آیسا،عسل،میترا |


سلام

بازم بهار و ما سه تا و چن تا عکس از همین دور و برا...


























عکس زیاد بود ولی سرعت اینترنت جانمان را به لبمان رساند 

....


+ نوشته شده در شنبه 1391/02/09 ساعت 11:59 توسط آیسا،عسل،میترا |


فرشته ها می آیند

فرشته ها آمده اند پايين. همه جا پُر از فرشته است.از كنارت كه رد ميشوند،

ميفهمي؟ اسمت را كه صدا ميزنند، ميشنوي؟ دستشان را كه روي شانه ات ميگذارند، حس می کنی؟

ميكني؟راستي، حياط خلوت دلت را آب و جارو كرده اي؟دعاهايت را آماده گذاشته

اي؟ آرزوهايت را مرور كرده اي؟ميداني كه امشب به تو هم سر ميزنند؟ميآيند و

برايت سوغاتي ميآورند، پيرهن تازهات را.خدا كند يك هوا بزرگ شده باشي. ميآيند

و چهار گوشه دلت را نور و گلاب ميپاشند.

ميآيند و توي دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است.


مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ دلت را بسته باشي.


مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا...


كوچه دلت را چراغاني كن. دمِ در بنشين و منتظر باش.


فرشته ها ميآيند. فرشته ها حتماً ميآيند.


خدا آن سوتر منتظر است. مبادا كه فرشته هايت دست خالي برگردند.


"عرفان نظرآهاري"

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03 ساعت 18:50 توسط آیسا،عسل،میترا |


رمز عاشقی...




تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟

تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟

نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟


تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،

که از شرم نبود شاد‌پیغامی،

میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد



و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،

تلاوت کرده با تدبیر؟



تو از خورشید پرسیدی، چرا

بی‌منت و با مهر می‌تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی

از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟


تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟

تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟

تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟

و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟


تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟


تو آیا هیچ می‌دانی،

اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟

نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی

ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…



تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟

جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!



ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،

تو آیا جمله می‌سازی؟




نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!

که فردا می‌رسد پیغام شادی!

یک نفر با اسب می‌آید!

و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!


تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟

چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟

نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟



نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟


جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟

ز خود پرسیده‌ام در تو!

که عاشق بوده‌ام آیا!!؟

جوابش را تو هم، البته می‌دانی

سکوت مانده بر لب را

تو هم ای من!

به گوش بسته می‌خوانی


قسمت‌هایی از شعر زیبای "کیوان شاهبداغی"


+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/30 ساعت 1:26 توسط آیسا،عسل،میترا |


حس اعتماد!

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.


وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.


اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.


او در حین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او ارتباط دوستانه ای برقرار کرد.


در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.


پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در

آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.


پیر زن از کارگر پرسید که: شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟


کارگر جواب داد: من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و از نحوه برخورد او با

زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست.


پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین دلیل به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کرده باشم.


پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و اشکش جاری شد. زیرا او می دید که آن کارگر فقط یک دست داشت!


نتیجه اخلاقی : سعی کنیم در هر زمان از حس اعتمادبخشی و رعایت حال دیگران غافل نشویم!


+ نوشته شده در سه شنبه 1391/01/08 ساعت 11:59 توسط آیسا،عسل،میترا |


اين شعر رو خيلي دوس دارم

ميزارمش ک شما هم لذت ببريد ازش


تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم


تو را به خاطر عطر نان گرم


برای برفی که آب می شود دوست می دارم


تو را برای دوست داشتن دوست می دارم


تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم


تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم


برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت


لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم


تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم


برای پشت کردن به آرزوهای محال


به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم


تو را برای دوست داشتن دوست می دارم


تو را به خاطر زیبایی لاله های وحشی


به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان


برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم


تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم


تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم


تو را برای لبخند تلخ لحظه ها


پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم


تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم


اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم


تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم


تو را برای دوست داشتن دوست می دارم


تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم


تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم


برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه


تو را به خاطر دوست داشتن... دوست می دارم


تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/25 ساعت 14:19 توسط آیسا،عسل،میترا |


ارزش انسان...

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت

و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست...
عارف او را به کنار پنجره برد و


 پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند


و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و


باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی


 اولیه ساخته شده اند : شیشه
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در


 پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز


 شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد،


دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود،


 تنها خودش را می بیند

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی

 
و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،



 تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری...

پ ن:

اگر میبینی کسی به روی تو لبخند نمیزند

علت را در لبان فرو بستهء خود جستجو کن. دیل کارنگی

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/12/09 ساعت 17:35 توسط آیسا،عسل،میترا |


تولد...تولد...تولدت مبارک گلم...

http://www.khavaranshop.com/ 



خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 



خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/ 



خرید پستی از خاوران شاپ

شکلک های شباهنگ Shabahang- Happy Birthday: 6





 تولد آیسا جونه

این گلای زیبا تقدیم به گلم...

بهت تبریک میگم عزیزم و امیدوارم همیشه

لبخند رو لبات باشه و شاد باشی

بهترین ها رو برات آرزو میکنم...



+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04 ساعت 12:49 توسط آیسا،عسل،میترا |